::مردان خدا ::

تبلیغات

چگونه سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد؟

نویسنده: روضه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ دسته بندی :

دوران اسارت با تمام سختی‌ها و مشکلات یکی از دوران عالی خودسازی و شناخت بوده‌است. این را از سخنان یکی از آزادگان دفاع‌مقدس دریافتیم. به‌گونه‌ای با حسرت از حال و هوای معنوی دوران اسارت صحبت می‌کرد که فراموش کردیم نزدیک به ۸ سال مهمان اجباری بعثی‌ها بوده‌است. اعتقاد داشت آن زمان اسیر نبوده و اکنون اسیر است. اسیر زندگی، پول، تجملات، مادیات، وابستگی دنیا و غیره. می‌گفت آنجا آزادِ آزاد بودیم. با خدا ارتباط داشتیم و از صمیم دل دعا می‌خواندیم. نماز را می‌فهمیدیم و می‌خواندیم. ولی اکنون تمام زیبایی‌های دنیا اسیرمان کرده ‌است…

مطالبی که در ادامه می‌خوانید بخشی از خاطرات یکی از بزرگ‌مردان جهاد و شهادت، آزاده سرافراز «اکبر کریمی» است که که ۷سال و شش ماه در اردوگاه‌های عنبر و تکریت اسیر بوده است.

*تراشیدن دیوارها سیمانی با زبان روزه و بازوهایی که باد کرده بود

در دوران اسارت از نیمه‌شعبان برای ماه‌رمضان آماده می‌شدیم. ایام ماه مبارک همه اسرا، هر شب دعای سحر می‌خواندند.

ماه رمضان سال ۶۱ یا ۶۲ در اردوگاه عنبر بودیم، آمپول بسیار بزرگی را آوردند و همه اسرا را به صف کرده و همان سرنگ را به همه تزریق کردند. معروف بود که آمپول وبا یا تیفوس است اما ما به آن «آمپول گاوی»! می‌گفتیم. بعد از آن بازوهایمان باد می‌کرد و حدوداً همه ۳ روز می‌خوابیدند.

پلیت‌هایی داشتیم که استیل مانند بود و جای آیینه برای اصلاح ریش استفاده ‌می‌کردیم. ماه رمضان سال ۶۲ ما را مجبور کردند با آن پلیت‌ها، دیوارهای قاطع (بندهای اسارتگاه) که سیمانی بود را بتراشیم تا سفید شود. با زبان روزه و اثرات آمپول گاوی و گرمای هوا، تراشیدن دیوارها کار بسیار سختی بود.

بنده ارشد آسایشگاه ۱۳ عنبر بودم. مدتی ریزش مو پیدا کردم. دکتر مجید که از بچه‌های ما بود گفت: اکبر باید سرت را با تیغ بتراشی! فرمانده اردوگاه به نام یاسین، بسیار سخت‌گیر و البته تراشیدن مو قدغن بود. به دکتر مجید گفتم اگر یاسین مرا ببیند بیچاره‌ام می‌کند! به یکی از بچه‌ها به نام حسن مجیدی موضوع را گفتم. او هم گفت: تو را می‌کشند! به حسن گفتم بیا حمام، سرم را تیغ بزن و فرار کن! کلاهی بر سرم گذاشتم.

نگهبان بند ما که نامش حمزه بود، دائم می‌پرسید چرا کلاه پوشیدی؟ هوا پاییزی بود و می‌توانستم بهانه سرما را بیاورم؛ اما یک روز در حین آمار کلاهم را برداشت! همان لحظه به زندان منتقل شدم که آنجا به علت سرمای زیاد و ماه رمضان، کلیه‌ام خونریزی کرد و آثار آن هنوز سوغات اسارت است.

در برخی شب‌های ماه مبارک رمضان، بعد از افطار، تئاتر اجرا می‌کردیم که من در نقش صدام و دوست اصفهانی‌ام به نام اکبر نقش طارق عزیز را بازی می‌کرد. بعثی‌ها وقتی متوجه برنامه ما شدند، ما را به حانوت بردند که یک اتاق ۲ در ۳ بود که برخی خوراکی‌هایی که ممنوع نبود مانند خرما، توتون، شیر و غیره را در آن می‌فروختند.

به ما گفتند چه تئاتری بازی می‌کردید؟ به اکبر گفته‌بودم اگر حرفی بزنیم قطعاً ما را می‌کشند. گفتیم تئاتر بچه‌های خودمان. گفتند دروغ می‌گویید؛ چون لباس سید قائد ما را پوشیده‌اید! هردوی ما را فلک کردند. باز نتیجه نگرفتند. شلنگ را به اکبر دادند که مرا بزند. اکبر چوب را بالا می‌آورد و آرام می‌زد. آنها از آن طرف با چوب محکم روی سر او می‌زدند و می‌گفتند اینطور نه، محکم بزن! اکبر باز هم آرام می‌زد. بعد از مدتی مرا رها کردند و چند نفری اکبر را حسابی زدند.

ادامه مطلب

از دفتر یک شهید…بسیار خواندنی

نویسنده: روضه ٧ مهر ۱۳٩٠ دسته بندی :

دست‌نوشته‌های شهید محسن هاشمی(جوزدان)

نام و نام‌خانوادگی: شهید محسن هاشمی

تاریخ تولد: ۱۳۴۰

تاریخ شهادت: ۱۷/۸/۱۳۶۱

نام عملیات: محرم

من آن‌چه شرط بلاغ است با تو می‌گویم

تو خواه از سخنم پند گیر،‌ خواه ملال

خاطرات عینی و واقعی خود را می‌نویسم تا اگر روزی روزگاری، این دفترچه به‌دست پاک‌مردانی افتاد، آن را به دقت مطالعه کنند و با تکیه به امدادهای غیبی الهی، راه نجات و رسیدن به خدا را زودتر پیدا کنند.

آرزوی وصال

در ۲۳/۴/۶۱ به مرخصی نُه‌روزه به اصفهان رفتم. امیدوارم چنین ساعاتی برای کسی پیش نیاید. بسیار ناراحت بودم. دریچة قلبم تنگ شده بود و قلبی که مدت‌ها بود مملو از عشق به الله بود، خالی از الله شد. بسیار مرگبار بود.

در این روزها سه شهید به نام‌های اکبر ابراهیمی،‌ عباس ابراهیمی و غلامحسین جعفری را به جوزدان آوردند.

ادامه مطلب

جولان در خیابان‌ها و تمسخر ارزش‌ها + عکس

نویسنده: روضه ٢ تیر ۱۳۸٩ دسته بندی : حجاب، بی حجابی، پوشش بانوان، نیروی انتظامی

نیروی انتظامی طرح امنیت اجتماعی را در قالب برخورد با اراذل و اوباش، مزاحمان خیابانی، آلودگی صوتی، برخورد با بدپوششی و بی‌حجابی را از ۲۵ خردادماه اجرا کرده.

در این طرح، ملاک بدپوششی مشخص شده و عکس افراد بدحجاب به عنوان نمونه در اختیار مأموران نیروی انتظامی قرار گرفته است تا ملاک مشخص باشد و بر اساس آن با افرادی که به صورت مانکن در خیابان‌ها هستند، برخورد ‌شود.

در این طرح همچنین با مردانی که دارای آرایش زنانه، موهای فشن و پیراهن‌هایی با نوشته‌های نامتعارف هستند، برخورد می‌شود.

* هنجارشکنان آرامش مردم را از میان برده‌اند

طاهره شاه قلی کارمند با استقبال از برخورد با بدحجابان در سطح شهر گفت: وضعیت بدحجابی در شهر تهران بسیار گسترش یافته و شاهد هستیم که برخی از افراد اعم از مرد و زن با پوشش‌های نامناسب و رفتار خلاف عفت در سطح شهر حضور می‌یابند.

وی ادامه داد: برخورد با بدحجابی یک ضرورت است چرا که اگر افراد هنجارشکن به حال خود رها شوند با ظاهر بدتر و رفتارهای زننده‌تر در سطح اجتماع حاضر می‌شوند؛ این گروه بی توجه به اصول و ارزش‌های جامعه، آرامش مردم را از میان برده‌اند.

* طرح امنیت اجتماعی فقط در صورت استمرار می‌تواند موجب کاهش آمار بدحجابی شود

مائده ابوطالبی دانشجو بیان کرد: این اقدام نیروی انتظامی در مقابله با بدحجابی مؤثر نخواهد بود چرا که پس از مدتی این طرح را رها می‌کنند، اقدامات مقطعی در حل مشکل بدحجابی تأثیر نمی‌گذارد ولی اگر طرح امنیت اخلاقی و اجتماعی به صورت گسترده در تمام خیابان‌های شهر و به صورت مستمر ادامه یابد می‌تواند موجب کاهش آمار بدحجابی شود.

این دانشجو ادامه داد: برای گرایش جوانان به سمت حجاب و عفاف نیازمند اقدامات فرهنگی هستیم، اقدامات سلبی و برخورد با جوانان در خیابان‌ها کمتر می‌تواند موجب کاهش آمار بدحجابی شود چرا که پس از اتمام مدت زمان اجرای این طرح مجدد شاهد حضور افراد با پوشش نامناسب در جامعه خواهیم بود.

جناب سید حسن خمینی! هنوز 20 سال از امام نگذشته که شما دیگر بوی خمینی نمی دهید

نویسنده: روضه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ دسته بندی :

حسین قدیانی در شماره یکشنبه 16 خرداد 89 روزنامه وطن امروز نوشته است

شما هم بیکار هستید ها. دلتان خوش است؛ ولی‌نعمتان. ولی نعمتان. ولی‌نعمتان. ولی‌نعمتان کیلویی چند است؟ عقل اگر داشتید به جای ورامین مراسم می‌گرفتید در نیاوران. گذشت دوره اسلام پابرهنگان. الان دوره اسلام کفش قرمز پاشنه بلند است. الان دوره اسلام تنگه احد نیست. دوره اسلام تونل توحید است. اصلا ولی‌نعمتان کجا بودند وقتی امام در به ثمر رساندن انقلاب داشت به پدر من کمک می‌کرد؟ در نجف ما با امام بودیم. در ترکیه ما با امام بودیم. در پاریس ما با امام بودیم. در هواپیما ما با امام بودیم. در پله اول طیاره ما با امام عکس داشتیم. ولی‌نعمتان کجا بودند؟ ولی نعمتان یقه لباسشان چرک است؛ چهره اسلام را مخدوش می‌کنند. در پله دوم طیاره ما با امام بودیم. آن کمک خلبانی که دست امام را گرفته بود فامیل ما بود. در پله برقی پاویون فرودگاه ما با امام بودیم. در بلیزر ما با امام بودیم. در هلی‌کوپتر ما با امام بودیم. آن بلندگویی که امام در 12 بهمن سخنرانی کرد؛ از پول ما بود. آن صندلی که امام بر آن نشسته بود؛ ما خریده بودیم. ما همسایه امام بودیم. حالا طلبه سیرجانی برای شیخ رفسنجانی شاخ شده. دور کره مریخ هم پیاده راهپیمایی کند ما هیچ وقت مشتری قوه قضائیه نمی‌شویم. از بس ریاست قوه قضائیه آدم مهربانی است. دایی من هم آدم خوبی است. مرعشی هم سلام دارد خدمت تان.

اصلا ببینم؛ وقتی پدر من با امام عکس می‌انداخت، یعنی ببخشید امام با پدر من عکس می‌انداخت، ولی‌نعمتان کجا بودند؟ پدر من اوناهاش. ردیف جلو. جلوی جلو. نشسته از چپ و راست، بغل امام. ولی‌نعمتان کجای عکس هستند؟ اصلا ولی‌نعمتان کی باشند؟ ولی‌نعمت این انقلاب خاندان ماست. ولی‌نعمتان سیاهی لشکر بودند. 300 هزار شهید سیاهی لشکر بودند. چه کسی انقلاب کرد؟ پدر من. محرم راز پدر من چه کسی بود؟ مادر من. چه کسی از بحران عبور کرد؛ پدر و مادر من. انقلاب با پول چه کسی به پیروزی رسید؟ عموی من. رئیس صدا و سیما چه کسی بود؟ اون یکی عموی من. جنگ با پول چه کسی اداره شد؟ باغ پسته عمه من. چه کسی پول سازندگی را داد؟ خاله من. مدیر مترو کیست؟ برادر بزرگ من. مدیر فلان شرکت کیست؟ برادر کوچک من. عضو هیات مدیره آن یکی شرکت کیست؟ برادر یکی مانده به آخر من.

چفیه با تو حرفها دارد

نویسنده: روضه ٦ خرداد ۱۳۸٩ دسته بندی : آقا، آقا سی، چفیه

سالروز عروج ملکوتی

 شاعری که دل در گرو یاران حماسه ساز داشت

شاعر زیباییها و دلتنگیها و حماسه ها

زنده یاد حاج محمد رضا آقاسی

گرامی باد

 

یکی دو سال بیشتر از جنگ نگذشته بود . آرام آرام ، چفیه این نماد پایداری از روی دوش مردان به جائی شاید نظیر کنج کمد نقل مکان کرد ، و آنقدر خاک خورد که فراموش شد .

چندی گذشت و چفیه دوباره خودی نشان داد ، اما این بار نه بر دوش مردان مرد ، که اگر یادت باشد سر از صورت زنان برآورده بود، زنان که نه ، عروسکان چفیه را بدیل روسری گرفتند، مد شده بود . کار به جایی رسید که در دلم گفتم : چفیه ! کاش فراموش شده می ماندی ! ! ! و تو . . . ، اما بر سرت زد که از چفیه دفاع کنی و آن را در همان جای خودش به کار بری . . . چفیه ، دوباره روی دوشت خوش نشست  ، تا مشخص شود صاحب حقیقی این نماد کیست . اما عده ای همین را هم برنتافتند.

آنان که چفیه بدیل از روسری عروسکان را خوش می داشتند ، وقتی چفیه را روی شانه های تو دیدند ، خشم سراپای وجودشان را فرا گرفت ، چفیه شد نمادی که تاریخ مصرفش گذشته است و تو شدی متحجر کج اندیش خشونت طلب ، که دل  تنها به دیروز سپردی و از درک حال و آینده عاجزی . . . و آن قدر زخم زبان شنیدی که ترجیح دادی سکوت کنی ، کوتاه بیایی ، و چفیه را دوباره بگذاری جایش . شاید نظیر کنج یک کمد ، خیلی بخاطرش فحش خوردی ، خیلی بخاطرش بد و بیراه شنیدی . این اواخرخسته ات کرده بود.

تو همین که خسته شدی و چفیه را فراموش کردی «آقا» دلش برای چفیه سوخت، خود پای در میدان گذاشت . حالا چند سالی است که ایشان روی دوش اش ، زیر عبا ، وقت و بی وقت چفیه می اندازد. . . .

تو می دانی «آقا» با این کار چه می خواهد بگوید ؟ 

اگر می خواهی بدانی ، گوشهایت را خوب باز کن ! خوب باز کن که این چفیه، با تو حرف ها دارد. فقط حواست باشد که این چفیه ، حرفهایش را برای هرکسی نمی زند . باید محرم باشی

منبع:حاج حمید

عمر گل

نویسنده: روضه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ دسته بندی :

به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

عمر گل

 

جمع زیبایی بود                             جبرئیل امده بود

علی و جمله ملائک بودند                 و محمد (ص) عرق وحی به پیشانی داشت

و خدا داشت تکلم می کرد                 در میان سخنانش غزلی نغز سرود

نام این شعر لطیف                          حضرت زهرا (س) بود

********************************************** 

در کویر برهوت                                             زیر چتر ملکوت

گل یاسی روئید                                              بوی عطرش پیچید

شبنم یک شب سرد                                          گونه اش را تر کرد

گل ما دامن چید                                              زود از آنجا کوچید

*********************************************

خصم گمراه بر او راه گرفت              من چه گویم بخدا ماه گرفت

***********************************************************************

 

من نمی گویم ولی گویند در چشم علی               سیل دشمن بود و دیگر فاطمه پیدا نبود

 

***********************************************************************

 

دیگر از خواندن تاریخ بدم می آید        دیگر از هر چه در و میخ بدم می آید

************************************************************************

ای همه ی حرف مرا خاتمه               مظهر احساس خدا فاطمه

آن که تو گل همدم آن می شوی           نیستش از دوزخ و غم واهمه

چشمه به سوی تو روان می شود         رود کند نام تو را زمزمه

درد تو داغی شده بر میخ و در             داغ تو اتش زده بر علقمه

روز جزا کن تو شفاعت مرا               فاطمه ای فاطمه ای فاطمه



صفحات جانبی
» چت با قرآن
» شنیدید میگن دل به دل راه داره؟
» زن من و صد حوریه
» نوشته وعکس منتشرنشده ازشهیدچمران
» ''سجده'' باعث پیش گیری از سکته می شود
» بعضی اصطلاحات جالب رایج در جبهه های دفاع مقدس
» اثرات بسم الله الرحمن الرحیم
» نامه ای از دورخ - طنز
» خود بی بی فرمودند باید بیایی ...
» فریاد یا حسین (ع) میان برفها.. خاطره ای عجیب از شهید علی قمی کردی
» وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
» داد از غم تنهایی... بخون و گریه کن!
» پلاکتو بده می خوام برم کربلا!
» امامنا و قائدنا السید علی الخامنه ای مد ظله و العالی
» گفتمش نقاش را نقشی بکش ...
» عکس‌های دیدنی از رهبر انقلاب اسلامی
» بی غیرتها نبینند
» صندوق گناهان
» ابتکار حاج همت
» دیدارجناب آقای احمدی نژاد با امام خمینی
» ماری که سیگار می کشد
» خدا که عینک ندارد! (دست نوشته ای زیبا از یک شهید)
» بهشت فکه
» آقازاده که شهید شد
» با نگاه آخرینش خنده کرد ماندگان را تا ابد شرمنده کرد
» حکایت کهف الشهدا
» تصاویر منشر نشده از داخل چاه زمزم
» درختی که میوه اش به شکل اندام یک دختر است
» فلسفه ولایت فقیه چیست؟
» خلاقیت در طراحی فنجان
» عکسی فوق‌العاده از لحظه‌ای که یک کودک ناشنوا برای اولین بار صدایی می‌شنود
» اشک از چشم «امام» فرو ریخت
نویسندگان
تبلیغات
  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 jamalekhoda Group , All Rights Reserved ©