دوران اسارت با تمام سختیها و مشکلات یکی از دوران عالی خودسازی و شناخت بودهاست. این را از سخنان یکی از آزادگان دفاعمقدس دریافتیم. بهگونهای با حسرت از حال و هوای معنوی دوران اسارت صحبت میکرد که فراموش کردیم نزدیک به ۸ سال مهمان اجباری بعثیها بودهاست. اعتقاد داشت آن زمان اسیر نبوده و اکنون اسیر است. اسیر زندگی، پول، تجملات، مادیات، وابستگی دنیا و غیره. میگفت آنجا آزادِ آزاد بودیم. با خدا ارتباط داشتیم و از صمیم دل دعا میخواندیم. نماز را میفهمیدیم و میخواندیم. ولی اکنون تمام زیباییهای دنیا اسیرمان کرده است…
مطالبی که در ادامه میخوانید بخشی از خاطرات یکی از بزرگمردان جهاد و شهادت، آزاده سرافراز «اکبر کریمی» است که که ۷سال و شش ماه در اردوگاههای عنبر و تکریت اسیر بوده است.
*تراشیدن دیوارها سیمانی با زبان روزه و بازوهایی که باد کرده بود
در دوران اسارت از نیمهشعبان برای ماهرمضان آماده میشدیم. ایام ماه مبارک همه اسرا، هر شب دعای سحر میخواندند.
ماه رمضان سال ۶۱ یا ۶۲ در اردوگاه عنبر بودیم، آمپول بسیار بزرگی را آوردند و همه اسرا را به صف کرده و همان سرنگ را به همه تزریق کردند. معروف بود که آمپول وبا یا تیفوس است اما ما به آن «آمپول گاوی»! میگفتیم. بعد از آن بازوهایمان باد میکرد و حدوداً همه ۳ روز میخوابیدند.
پلیتهایی داشتیم که استیل مانند بود و جای آیینه برای اصلاح ریش استفاده میکردیم. ماه رمضان سال ۶۲ ما را مجبور کردند با آن پلیتها، دیوارهای قاطع (بندهای اسارتگاه) که سیمانی بود را بتراشیم تا سفید شود. با زبان روزه و اثرات آمپول گاوی و گرمای هوا، تراشیدن دیوارها کار بسیار سختی بود.
بنده ارشد آسایشگاه ۱۳ عنبر بودم. مدتی ریزش مو پیدا کردم. دکتر مجید که از بچههای ما بود گفت: اکبر باید سرت را با تیغ بتراشی! فرمانده اردوگاه به نام یاسین، بسیار سختگیر و البته تراشیدن مو قدغن بود. به دکتر مجید گفتم اگر یاسین مرا ببیند بیچارهام میکند! به یکی از بچهها به نام حسن مجیدی موضوع را گفتم. او هم گفت: تو را میکشند! به حسن گفتم بیا حمام، سرم را تیغ بزن و فرار کن! کلاهی بر سرم گذاشتم.
نگهبان بند ما که نامش حمزه بود، دائم میپرسید چرا کلاه پوشیدی؟ هوا پاییزی بود و میتوانستم بهانه سرما را بیاورم؛ اما یک روز در حین آمار کلاهم را برداشت! همان لحظه به زندان منتقل شدم که آنجا به علت سرمای زیاد و ماه رمضان، کلیهام خونریزی کرد و آثار آن هنوز سوغات اسارت است.
در برخی شبهای ماه مبارک رمضان، بعد از افطار، تئاتر اجرا میکردیم که من در نقش صدام و دوست اصفهانیام به نام اکبر نقش طارق عزیز را بازی میکرد. بعثیها وقتی متوجه برنامه ما شدند، ما را به حانوت بردند که یک اتاق ۲ در ۳ بود که برخی خوراکیهایی که ممنوع نبود مانند خرما، توتون، شیر و غیره را در آن میفروختند.
به ما گفتند چه تئاتری بازی میکردید؟ به اکبر گفتهبودم اگر حرفی بزنیم قطعاً ما را میکشند. گفتیم تئاتر بچههای خودمان. گفتند دروغ میگویید؛ چون لباس سید قائد ما را پوشیدهاید! هردوی ما را فلک کردند. باز نتیجه نگرفتند. شلنگ را به اکبر دادند که مرا بزند. اکبر چوب را بالا میآورد و آرام میزد. آنها از آن طرف با چوب محکم روی سر او میزدند و میگفتند اینطور نه، محکم بزن! اکبر باز هم آرام میزد. بعد از مدتی مرا رها کردند و چند نفری اکبر را حسابی زدند.








