|
همسایه ی خونه ی ما ، یه خانواده ی بهائی بودن که رابطه ی خوبی با هم
داشتیم ولی چیزی که ناراحت کننده بود این بود که ُ گاهی با خودم فکر
می کردم ُ آخه اینا به این خوبی چرا باید بهائی باشن ؟
بعد از چند سال خونه مون رو عوض کردیم و چند کوچه اون ور تر رفتیم و این
مقدمه ای شد که دیگه کم کم رابطه مون با هم قطع بشه !
یه روز صبح زود وقتی خواستم برم مدرسه ، فرهاد رو از دور دیدم که لاغر تر از قبل
با لباس های نامرتب و ژولیده آرام این ور و اون ور می رفت !
اون روز اهمیت چندانی ندادم اما این وضع تا یک هفته طول کشید و من هر روز
فرهاد رو خسته تر ، ژولیده و نامرتب تر میدیدم ، صورتش رنگ پریده شده بود و
قدم هاش هیچ رمقی نداشت !
رفتم به مادرم این قضیه رو گفتم ، اولش تعجب کرد و گفت شاید درست نباشه
دخالتی بکنیم اما بعدش تصمیمش عوض شد و رفت پیش همسایه ی سابقمون !
وقتی مادرم برگشت ، برق اشک توی چشماش خیلی خوب پیدا بود !
وقتی از فرهاد پرسیدم دیگه اشک ها توان مقاوت نداشتند و البته این حس بعد
از چند دقیقه به من هم انتقال پیدا کرد ! مادر و پدر فرهاد اون رو از خونه بیرون
انداخته بودن و دلیلش هم این بود که فرهاد مسلمون شده بود !
دلیل اشک مادرم رو نمی دونم چی بود اما اشک ها من به خاطر این همه صبر و
استقامت فرهاد بود ، با وجود این که هر روز خسته تر و گرسنه تر می شد اما باز
هم به ایمان خودش پایبند بود ، مادر و پدرش اون رو بیرون انداخته بودن تا شاید به
دین خودشان برگردد اما اون ...
این خبر مثل بمب توی محل ترکید !
وقتی خبر به بسیج محلمون که خیلی فعال و گسترده بود رسید ، با کلی احترام
فرهاد رو مشغول به کار توی بسیج کردن ، بهش جای خواب ، لباس و خلاصه
همه چیز دادن ، خب این کم افتخاری برای یک مسلمان نیست که یک بهائی
دین کامل محمد (ص) ، اسلام را بپذیره !
جنگ تحمیلی شروع شد ، با وجود مخالفت های بسیج ، فرهاد اصرار داشت بره
جبهه و بالاخره موفق شد ؛ یک مدتی دیگه خبری از فرهاد نشد ، فرهادی که الان
علاوه بر این که قبلا به خاطر این که تنها خانواده ی بهائی ساکن در محله ی
ما بودن ، به خاطر مسلمون شدنش تمام محل می شناختنش و واقعا هم
به خاطر اخلاق و رفتار زیبایی که داشت دوستش داشتند !
بعد از مدت ها ، کامیون سفیدی که مداحی زیبایی درباره ی شهدا گذاشته بود ،
در محله ی ما در حال رفت و آمد بود و همین باعث شد همه ی اهل محل به کوچه
بیان ، روی کامیون عکس چند شهید که از پسر های محل ما بودند ، چسبیده بود
یکی یکی عکس ها رو نگاه کردم تا وقتی رسیدم به یکی از عکس ها ، از دیدن
چهره ی معصوم فرهاد دهنم باز ماند ، فکر کردم دارم اشتباه می کنم اما وقتی
اسم فرهاد رو که زیر عکس نوشته شده بود ، خوندم ، مطمئن شدم که این ،
همون فرهاد ، فرهاد عزیز محل ما بود !
این جا بود که علاوه بر خانواده ی شهدا ، تمام محل به گریه افتاده بودند !
بعد از این اتفاق خانواده ی فرهاد از محل ما رفتند و بعد از مدتی توی روزنامه عکس
خانواده ی فرهاد رو دیدم که ضمن ذکر کردن یاد و خاطره ی فرهاد گفته بودند که به
دین بلند مرتبه ی اسلام ایمان آورده اند و پشیمانند از این که چرا با فرهاد آن رفتار را
داشتند و افتخار می کنند که پسری مثل فرهاد داشتند !
فرهاد شهید شد ، فرهادی که تا آخرین لحظه ی زندگانیش نتوانست جسما که هیچ
قلبا هم خانواده اش را در آغوش بگیرد !
فرهادی که یک فریاد درون گوش های بسته ی من بود !
درسته فرهاد شهید شد اما تا سال های سال ، صدای قدم هایش ، حرف ها و
طنین صدایش ، خنده ها و گریه های معصومانه اش در کوچه پس کوچه های محل ما
ماند ، و هنوز دست های مهربانش برای بلند کردن خیلی از زمین افتاده ها آماده
است !
خاطره ای از خانم ( ز . ا ) با کمی تصرف !
منبع:کجایند مردان بی ادعا؟
|